الــــهــی نگـــاهــی

الــــهــی  نگـــاهــی

ما از تو به غیر از تو نداریم تمنا
حلوا به کسی ده که محبت نچشیدست
▁ ▂ ▃ ▅▅ ▃ ▂ ▁
آواز خدا همیشه در گوش دل است
کو دل که دهد گوش به آواز خدا؟
▁ ▂ ▃ ▅▅ ▃ ▂ ▁
بشوی اوراق اگر همدرس مایـے
که علم عشق در دفتر نباشد
▁ ▂ ▃ ▅▅ ▃ ▂ ▁
چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست
سخن شناس نیـے جان من،خطا این جاست

قرآن

معرفی کتاب

کانال تلگرام الهی نگاهی

بایگانی

*عید سعـــید غدیر بر همه شیـــعیان جهان مبارک*

دست بردار از دهان! حرفی بزن! چیزی بگو!

من که می‌دانم تو از فریاد لبریزی! بگو!

آشنا کی می‌شود هرکس که از دور آمده ست؟

کی از این دل‌مرده‌ها جز بوی کافور آمده ست؟

ناکسان در خانه خود نیز محرم نیستند!

در سپاهت مردهای بی جگر کم نیستند!

در بزنگاه یقین عمری ست دل دل می‌کنند!

غالباً حین سفر هم فکر منزل می‌کنند!

بعد از این دل‌خوش نشو با بیعت شب‌کورها

می‌شود با دانه ای بسته دهان مورها

روی نرمت سفلگان سست را گستاخ کرد

ناکسی آمد مساجد را شبیه کاخ کرد

گر میسّر بود از زن خانه‌ای می‌ساختند!

در حیاط کعبه هم میخانه‌ای می‌ساختند!

حکم بی چون و چرا را هم به شورا می‌برند!

گاه دستور خدا را هم به شورا می‌برند!

معتمد کی می‌شود هرکس سخن چینی کند ؟

کی خدابین می‌شود هرکس که خودبینی کند؟

بود از اصحاب اما خطبه چون اضداد گفت!

او که قبل از هرکسی آمد « مبارک باد» گفت!...

منبع: خبرگزاری فارس

میلاد دهمین آفتاب تابناک امامت و ولایت،

امام هادی النقی (ع) بر تمامی شیعیان مبارک باد!

***

عیدی شما باشد:

از حکیمی پرسیدند:

اگر رفتی آن دنیا و از تو پرسیدند که چه آوردی؟ 

جواب تو چیست؟

عرض کرد:

درویشی که به درگاه سلطان می رود به او نمی گویند چه آوردی؟

میگویند:

چه می خواهی؟

زبـــاغ پیرهنت چون دریچـــه ها واشد

بهشت گمشده پشت دریچه پیدا شد

رهــا زسلطه پاییـز در بهــــار اطاق

گلی به نام تو در بازوان من وا شد

به دیدن تو همه ذره های من شد چشم

و چشــم ها همه سر تا به پا تماشا شد

تمــام منظره پوشیده از تـو شد یعنـی

جهان به چشم دل من دوباره زیبا شد

زمانه ریخت به جامم هر آنچه تلخانه

بــه نام تـــو کـه در آمیختم گوارا شد

فرشته ها ، تو و من را بهم نشان دادند

میان زهــــره و مـــاه از تو گفتگوها شد

تنت هنوز به اندازه ای لطافت داشت

کـه گل در آینه از دیدنش شکوفا شد

شتاب خواستنت این چنین که می بالد

به دوری تـــو مگر می توان شکیبا شد؟

امید وار نبــــودم دوبــــاره از دل تـو

که مهربان بشود با دل من اما شد

دوبـــاره طوطیک شوکرانــــی شعرم

به خند خندِ شیرین تو شکرخا شد

قرارنامه ی وصل من و تــــو بود آنکه

به روی شانه تو با لب من امضا شد

سخت است دل داشته باشی...

دلت خون باشد...

سکوت کرده باشی...

عصر جمعه هم از راه برسد....

هوا هم ابری یا بارانی باشد...

زندانی باشی در یک اتاق...

که فقط یک پنجره دارد!

***

سخت است!

میگم سکـــــوت که بکند آدم...صداهایی میشنود...

خوب که دقت میکنی میبینی این صداها صدای حرف زدن است!

بیشتر سکوت میکنی میبینی این حرفها جواب سوال های تواند!

و کسی که جواب سوالهایش را گرفته راه را پیدا کرد و فقد هدی!

هدایت شد!

پس گوش بده! و سکوت کن!

هیـــــــس!

.

.

.



خداوندا نمی دانم 
در این دنیای وانفسا 
کدامین تکیه گه را تکیه گاه خویشتن سازم
نمیدانم
نمی دانم خداوندا.
در این وادی که عالم سر خوش است و دلخوش است و جای خوش دارد.
کدامین حالت و حال و دل عالم نصیب خویشتن سازم
نمی دانم خداوندا
به جان لاله های پاک و والایت نمی دانم
دگر سیرم خداوندا.
دگر گیجم خداوندا
خداوندا تو راهم ده. 
پناهم ده .
امیدم ده خداوندا . 
که دیگر نا امیدم من و میدانم که نومیدی ز درگاهت گناهی بس ستمبار است و لیکن من نمیدانم
دگر پایان پایانم. 
همیشه بغض پنهانی گلویم را حسابی در نظر دارد و می دانم که آخر بغض پنهانم مرا بی جان و تن سازد.
چرا پنهان کنم در دل؟
چرا با کس نمی گویم؟
چرا با من نمی گویند رمز رهگشایی را؟
همه یاران به فکر خویش و در خویشند. گهی پشت و گهی پیشند
ولی در انزوای این دل تنها . چرا یاری ندارم من . که دردم را فرو ریزد
دگر هنگامه ی ترکیدن این درد پنهان است
خداوندا نمی دانم
نمی دانم 
و نتوانم به کــس گویم
فقط می سوزم و می سازم و با درد پنهانی بسی من خون دل دارم. دلی بی آب و گل دارم 
به پو چی ها رسیدم من
به بی دردی رسیدم من
به این دوران نامردی رسیدم من
نمیدانم
نمی گویم
نمی جویم نمی پرسم
نمی گویند
نمی جویند
جوابی را نمی دانم
سوالی را نمی پرسند و از غمها نمی گویند
چرا من غرق در هیچم؟
چرا بیگانه از خویشم؟ 
خداوندا رهایی ده
کللام آشنایی ده
خدایا آشنایم ده
خداوندا پناهم ده
امیدم ده
خدایا یا بسوزان این غم دل را
و یا در هم شکن این سد راهم را
که دیگر خسته از خویشم
که دیگر بی پس و پیشم
فقط از ترس تنهایی
هر از گاهی چو درویشم
و صوتی زیر لب دارم
وبا خود می کنم نجوای پنهانی
که شاید گیرم آرامش
ولی آن را هم علاجی نیست
و درمانم فقط درمان بی دردیست


آخرین غزل مولانا...

رو سر بنه به بالین، تنها مرا رها کن

ترک من خراب شبگرد مبتلا کن

ماییم و موج سودا، شب تا به روز تنها

خواهی بیا ببخشا، خواهی برو جفا کن

از من گریز تا تو، هم در بلا نیفتی

بگزین ره سلامت، ترک ره بلا کن

ماییم و آب دیده، در کنج غم خزیده

بر آب دیدهٔ ما، صد سنگ آسیا کن

خیره کشی است ما را، دارد دلی چو خارا

بکشد، کسش نگوید: تدبیر خون‌بها کن

بر شاه خوب رویان واجب وفا نباشد

ای زرد روی عاشق، تو صبر کن وفا کن

دردی است غیر مردن، آن را دوا نباشد

پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن

در خواب دوش پیری، در کوی عشق دیدم

با دست اشارتم کرد، که عزم سوی ما کن

گر اژدهاست بر ره، عشق است چون زمرد

از برق آن زمرد، هین دفع اژدها کن

بس کن که بی‌خودم من، ور تو هنر فزایی

تاریخ بوعلی گو، تنبیه بوالعلا کن

 

حتماً گوش بدید

و ماربک بظلّام للعبید

***

عذاب الیم...

داروی تلخ و دردناک است!

***

هرچه بیماری ات شدید تر باشد...

داروها هم دردناکتر و تلخ تر میشوند...


"وَفِی أَمْوَالِهِمْ حَقٌّ لِّلسَّائِلِ وَالْمَحْرُ‌ومِ"

این جمله صفت متّقین و مصلین است...

****

بده آدم جزء اینا باشه؟

(نکته: اگر بخوام جزء اینا باشم...باید این موضوع را رعایت کنم.!)



اخلاص که نباشد...

زود تغییر میکنی...

عشقت می شود آبکی

!

عشق های و سخن های به ظاهر زیبا را جدی نگرفته ام...

نگاه باید به باطن باشد...

آتش زهد و ریا خرمن دین خواهد سوخت

حافظ این خرقه پشمینه بیاندازو برو.